|
|
|
|
همقطاران قطار همرنگ! قطار ميرود، تو ميروي، تمام ايستگاه ميرود و من چقدر سادهام كه سالهاي سال در انتظار اين قطار رفته ايستاده و همچنان بر نردههاي ايستگاه رفته تكيه دادهام قيصر امينپور امان از اين قطار و توقفها و رفتنهايش! وقتي يه قطار با اون همه واگن شروع به حركت كنه، تصور كن اون وسطها يه واگن همرنگ بقيه نباشه، اونوقت چي ميشه! در اولين فرصت بايد اون واگن رو جدا كرد و به قسمت فني برد و يه رنگ حسابي روش پاشيد، نه اينكه كلاغ رو جاي قناري رنگ كنيها، نه! بايد يه قناري خوشگل از خارج وارد كني! يا بايد بري سراغ افراد ناشناخته تا كسي نفهمه كي اين رنگ رو روي واگن پاشيده و بعدا هم اون واگن رنگ شده رو كسي نشناسه! اصلا چه ضرورتي داره قطار با اين همه واگن رنگ و وارنگ باشه! بايد همه متحدالشكل باشه تا مسافراي اون احساس نكنن بيعدالتي شده و تفاوتي قايل شدن! اصلا به نظر من بايد تمام صندليها، تختها، روكش صندليها، دستگيرهها و الي آخر... يك شكل بشن، همه رو رنگ كنن تا تفاوتها معلوم نشه و به نظر من رنگ مشكي هم خوبه، چون مشكي رنگ عشقه! عشقه اين واگنهاي همرنگ، هم شكل، هم فكر و هم قطار! نتيجه اخلاقي؛ - واگن از رده خارج با يه رنگ، نو نو ميشه! - قطار رنگش مهمه نه شكل و شمايلش - تو رنگت بده! رنگ هم نميشي، پس از رده خارجي!
|
|
+ نوشته شده دردوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 1:20  توسط حمید باستانی
|
|
| |
|
|